شعر آمدی جانم به قربانت یکی از اشعار شاعر نامدار، عارف ممتاز و وارسته دوران معاصر، شهریار شعر ایران محمد حسین بهجت تبریزی است. این شعر در قالب غزل سروده شده است و با مضمونی عاشقانه خواننده را به سوال درباره زندگی و چرایی و دلیل کنش‌های جهان سوق می‌دهد. برای خواندن این شعر با کاغذ رنگی همراه شوید. همچنین در صورتی که به اشعار کلاسیک و عاشقانه علاقه‌مند هستید، شعر اوست نشسته در نظر شمس را از دست ندهید.

چرایی سرودن شعر آمدی جانم به قربانت

شعر آمدی جانم به قربانت داستان جالبی هم دارد که روایت آن خالی از لطف نیست. به نقل از خود شهریار گفته شده  او در جوانی عاشق دختری می‌شود، با او قرار ملاقاتی می‌گذارد و منتظر آمدن او می‌شود. پس از نیامدن دختر، شهریار متوجه می‌شود فردی درباری معشوقه را از آن خود کرده و قصد ازدواج با او و زندان انداختن شهریار را دارد. پس از آن شهریار را به زندان می‌اندازند و فرد درباری با دختر ازدواج می‌کند.

شهریار هم از دوری دختر و این شکست عشقی، مریض می‌شود. او شب‌ها با خداوند درد‌و‌دل می‌کرده است. یک شب صدای صوت آیه (یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده) یعنی (از تو به شتاب عذاب می‌طلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمی‌کند) را می‌شنود. پس از آن مرد درباری در اثر سکته می‌میرد و معشوقه شهریار بر بالین عاشق مریضش حاضر می‌شود. در همین حال شهریار این شعر را می‌سراید که به  حق اثرگذار و دوست‌داشتنی است.

شعر آمدی جانم به قربانت

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا، چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی،

سنگدل این زودتر می خواستی، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست،

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم،

دیگر اکنون با جوانان نازکن، با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار،

این همه غافل شدن از چون منی شیدا، چرا؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود،

ای لب شیرین، جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،

اینقدر با بخت خواب‌آلود من، لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند،

در شگفتم من، نمی پاشد ز هم، دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین،

خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر،

این سفر راه قیامت میر‌وی، تنها چرا؟

محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)