مثنوی موسی و شبان یکی از معروف‌ترین اشعار مولاناست که به زبان‌های مختلف ترجمه شده است. این شعر زیبا که مولانا در آن مکالمه بین حضرت موسی و یک شبان ساده را به شعر درآورده، داستان معروفی است که می‌گوید مهم نیست با چه زبان و ادبیاتی با خدا گفتگو کنید، اگر واقعا خدا را دوست داشته باشید و با تواضع و علاقه و عشق به او صدایش بزنید، دیگر کلمات و ادبیات شما اهمیتی ندارد. شعر موسی و شبان مولانا هم به لطف توصیف ساده همین گفتگو شهرت جهانی دارد.

فرقی ندارد مانند هندوها، خدا را در چیزی ببینید یا مانند مسلمانان به نماز بایستید، چیزی که مهم است این است که بدانید معبودی یکتا دارید و بتوانید با او گفتگو کنید. در این شعر می‌توان فهمید عشق الهی تنها در خضوع و احساس محبت واقعی پنهان است و جز این نیست. اگر شعر موسی و شبان را دوست دارید، در ادامه می‌توانید آن را در کاغذ رنگی بخوانید.

دید موسی یک شبانی را به راه،

کو همی‌گفت ای گزیننده اله،

تو کجایی تا شوم من چاکرت،

چارقت دوزم، کنم شانه سرت،

دستکت بوسم، بمالم پایکت،

وقت خواب آید بروبم جایکت،

ای فدای تو همه بزهای من،

ای به یادت هی‌هی و هی‌های من…

این نَمَط بیهوده می‌گفت آن شبان،

گفت موسی با کی است این ای فلان؟

گفت با آنکس که ما را آفرید،

این زمین و چرخ ازو آمد پدید،

گفت موسی های بس مدبر شدی!

خود مسلمان ناشده کافر شدی!

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار؟

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار،

گند کفر تو جهان را گنده کرد،

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد،

چارق و پاتابه لایق مر تراست،

آفتابی را چنین‌ها کی رواست؟

گر نبندی زین سخن تو حلق را،

آتشی آید بسوزد خلق را،

آتشی گر نامدست این دود چیست؟

جان سیه گشته روان مردود چیست؟

گر همی‌دانی که یزدان داورست،

ژاژ و گستاخی ترا چون باورست،

دوستی بی‌خرد خود دشمنیست،

حق تعالی زین چنین خدمت غنیست،

گفت ای موسی دهانم دوختی،

وز پشیمانی تو جانم سوختی،

جامه را بدرید و آهی کرد تفت،

سر نهاد اندر بیابانی و رفت،

وحی آمد سوی موسی از خدا،

بنده ما را ز ما کردی جدا،

تو برای وصل کردن آمدی،

یا برای فصل کردن آمدی،

تا توانی پا منه اندر فراق،

ابغض الاشیاء عندی الطلاق،

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام،

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام،

در حق او مدح و در حق تو ذم،

در حق او شهد و در حق تو سم،

ما بری از پاک و ناپاکی همه،

از گران‌جانی و چالاکی همه،

من نکردم امر تا سودی کنم،

بلک تا بر بندگان جودی کنم،

هندوان را اصطلاح هند مدح،

سندیان را اصطلاح سند مدح،

من نگردم پاک از تسبیحشان،

پاک هم ایشان شوند و درفشان،

ما زبان را ننگریم و قال را،

ما روان را بنگریم و حال را،

ناظر قلبیم اگر خاشع بود،

گرچه گفت لفظ ناخاضع رود،

زانک دل جوهر بود گفتن عرض،

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض،

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز،

سوز خواهم سوز با آن سوز ساز،

آتشی از عشق در جان بر فروز،

سر بسر فکر و عبارت را بسوز،

موسیا آداب‌دانان دیگرند،

سوخته جان و روانان دیگرند،

ملت عشق از همه دین‌ها جداست،

عاشقان را ملت و مذهب خداست،

لعل را گر مهر نبود باک نیست،

عشق در دریای غم غمناک نیست،

چونک موسی این عتاب از حق شنید،

در بیابان در پی چوپان دوید،

بر نشان پای آن سرگشته راند،

گرد از پره ی بیابان بر فشاند،

عاقبت دریافت او را و بدید،

گفت مژده ده که دستوری رسید،

هیچ آدابی و ترتیبی مجو،

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو،

کفر تو دینست و دینت نور جان،

آمنی وز تو جهانی در امان.

مولانا