نظامی گنجوی را می‌توان یکی از قدیمی‌ترین شاعران پارسی و ایرانی دانست که اشعاری بسیار غنی، عمیق و ناب از خود به یادگار گذاشته است. از آثار بسیار ماندنی و جاودانه کنجوی می‌توان به داستان و اشعار لیلی و مجنون اشاره کرد. از مهم‌ترین ویژگی‌های اشعار گنجوی همین است که داستان‌های کوتاه و بلند بسیاری را در قالب شعرهای زیبا به تصویر کشید. شما می‌توانید یکی از اشعار او که در واقع یک داستان کوتاه درباره مجنون و گفتگوی او با خداست، در کاغذ رنگی بخوانید.

در این داستان مجنون که از بی‌وفایی، نبودن‌ها و ناکامی‌هایش نسبت به لیلی خسته شده است، با خدا صحبت می‌کند و از او می‌خواهید راهی پیش پایش بگذارد، اما خدا راه دیگری به او نشان می‌دهد و… . اگر از اشعار عاشقانه لذت می‌برید، شعر یار مرا غار مرا هند جگرخوار مرا… از مولانا را از دست ندهید.

یک شبی مجنون نمازش را شکست،
بی‌وضو در کوچه لیلا نشست،

عشق آن شب مست مستش کرده بود،
فارغ از جام الستش کرده بود،

سجده‌ای زد بر لب درگاه او،
پر ز لیلا شد دل پر آه او،

گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای،
بر صلیب عشق دارم کرده‌ای،

جام لیلا را به دستم داده‌ای،
وندر این بازی شکستم داده‌ای،

نشتر عشقش به جانم می‌زنی،
دردم از لیلاست، آنم می‌زنی،

خسته‌ام زین عشق، دل خونم مکن،
من که مجنونم، تو مجنونم مکن،

مرد این بازیچه دیگر نیستم،
 این تو و لیلای تو… من نیستم،

گفت: ای دیوانه لیلایت منم،
در رگ پنهان و پیدایت منم،

سال‌ها با جور لیلا ساختی،
من کنارت بودم و نشناختی،

عشق لیلا در دلت انداختم،
صد قمار عشق یک جا باختم،

کردمت آواره صحرا نشد،
گفتم عاقل می‌شوی، اما نشد،

سوختم در حسرت یک یا ربت،
غیر لیلا بر نیامد از لبت،

روز و شب او را صدا کردی ولی،
دیدم امشب با منی گفتم بلی،

مطمئن بودم به من سر می‌زنی،
در حریم خانه‌ام در میزنی،

حال این لیلا که خوارت کرده بود،
درس عشقش بی‌قرارت کرده بود،

مرد راهم باش تا شاهت کنم،
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

نظامی گنجوی